حاج خانم: سیّد، نمی خواهی فوت پدر مهندس موسوی را یه ایشان تسلیت بگی؟
سیّد: نه.
حاج خانم: یعنی چی؟
سیّد: یعنی چی نداره. تسلیت نمیگم. همین….. آسیّد مجتبی هم مخالفه.
حاج خانم: مجتبی هم مخالفه که تسلیت بگی؟ مگر مجتبی توی این مملکت چکارس؟
سیّد: آسید مجتبی همه کارس….. سیاست ما را آسیّد مجتبی تعیین می کنه.
حاج خانم: بارک الله…. بارک الله…. این بنده خدا پسر دائیت بوده. میدونی یعنی چی؟
حاج خانم: لا اله الله …. یعنی میر اسماعیل موسوی فرزند برادر مادرت بوده. میرحسین هم نوه دائیته. فهمیدی؟
سیّد: متوجه هستم. ولی پدر موسوی هم بوده.
حاج خانم: خوب که چی؟
سیّد: همین.
حاج خانم: این آقا همان کسی است که به تو در دوران بدبختی و آوارگیت پناهندگی داد. بهت جا و خوراک داد. نمک او را خوردهای…. سید! نامسلمون! آدم باید شرف داشته باشه. یعنی تو اینقدر بی شرف و نمک نشناسی؟
سیّد: هر چی میخوای فکر کن. من به موسوی تسلیت نمی گویم. پدرش مُرد که مُرد.
حاج خانم: همه تسلیت گفتهاند. حتی رفسنجانی مارمولک هم بعد از یک دو روز فکر کردن یک تسلیت آبکی داد.
سیّد: او هم غلط کرده تسلیت داده. بزودی پدرش را در می آورم.
حاج خانم: حالا چرا اجازه برگزاری ختم این بنده خدا را نمی دهی؟
سید: میترسیم عده زیادی بیایند و علیه من شعار بدهند.
حاج خانم: خیلی قاطی کرده ای … ببینم، فکر می کنی تا کی زنده هستی؟
سیّد: قبلاً هم بهت گفته ام …. من نمیرالمومنین هستم.
حاج خانم: صحیح. نعوذ بالله …. پس بگو خدایی؟
سیّد: با اعصابم بازی نکن که خیلی خط خطی شده …. من رهبر مسلمانان جهان هستم.
حاج خانم: شوخی می کنی؟ میدونی… تو اصلاً روانی شده ای خودت خبر نداری.
سیّد: مواظب حرف زدنت باش. پاشو برو بگو زود منقل منو بیارن تا چند تا بس بزنم تو رگ شاید حالم بهتر بشه.
حاج خانم: با تریاک حالت بهتر نمیشه. من فقط میگم ذلیل بشی الهی.
******
مرگ بر دیکتاتور، جنایتکار و خون آشام
مرگ بر حامیان آخوندهای جنایتکار
زنده باد انقلاب سبز ملت ایران
***

